کاغذ بی خط
زندگی کاغذ بی خطی است که خط های آن را خودمان ترسیم می کنیم
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ کنار تو در زیر باران قدم می زنم و همون لبخندی که همیشه آرزوش رو داشتم گریه کرد و گفت: دلش برام تنگ شده - ولی من فقط نگاش کردم- وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود... خط تیره!!! می دانست فاصله چه به روز آدم ها می آورد... به آن اندازه که او را دوست می دارم نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
... ... به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و هم اینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم!!.....
چتر برای چه؟
خیال که خیس نمی شود...!!!


شهر را به آتش میکشم!!!
حال حاضر نیستم کبریتی روشن کنم
که ببینم او کجاست....
![]()
هرکه از دیده مان رفت ز خاطر ببریم
یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت
دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم
وسعت دیده ی ما خاک قدم های تو بود
خاک زیر قدمت را به هزار دنیا ندهیم
من کودکانه بی قرار تو می شوم بی آنکه فکر کنم
چه کسی دل تنگ من خواهد شد.

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

